تبليغاتX
Anything But Ordinary

بغض که سرمارا از بین نمی برد٬ها؟

لرز دارم ٬ از در بیرون می رم ٬ صدایش از پشت سرم می آید. می داند دلخورم از دستش ... می داند خیلی دوستش دارم.اما نمی داند که من چرا دلخورم.بگذار نداند ...

می پرسه: کجا می ری؟دیر شده دیگر رفته ام.

با عجله سر می خورم توی ماشین .سرما به تمام وجودم سرایت کرده دندان هایم روی هم بند نمی شوند.

کنارش می شینم.شیشه را پایین کشیده و ننشسته دارد برایم حرف می زند و پوست تخمه هایش را بیرون می ریزد .

نمی گذارم ادامه بده: من سردمه ٬ شیشه رو بالا بکش.

تی شرت خودش ٬ بلوز یعقه اسکی من و ژاکت و نوک دماغم که یخ زده از سرما چشمم که اشک زده از غصه ... شیشه را بالا می کشد و بعد دوباره بازش می کند که باقی پوست هارو بیرون بریزه .سرم رو تکیه می دم به پشتی صندلی. نه می شنوم چی می گه نه می فهمم که یادش رفته دوباره شیشه را بالا بکشه ... فقط می فهمم مقصد هر جا که هست خانه نیست ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/26ساعت 10:8 AM  توسط GolPar  | 

این اخم ها و این بخند ها ماله  چییییههه..؟

 


وقتی تو اوج لبخند,  'چیزی که حتی حسش  نمیکنی'
میوفته به جون کمونه ابروهات و تا کمرشو خم نکنه ,

دست نمیکشه ,

.تا بیای بهش دستور
بدی پاشو از گلیم ات بکشه  بیرون  

 خودشو وارد سیستم عصبیت  هم کرده  ,,   ووو ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/24ساعت 7:49 AM  توسط paranoia  | 

برنامه امروز گز کردن خیابون ها بود زیر بارون٬ یک وقتی هم کنار ایستگاه اتوبوس زل زده بودم به سربازی که ساندویچ می خورد و شنیدن نوای دل نواز قار و قور ...

با بوت های گلی و کلی خرید و دم و دستگاه برسی خانه بعد بنگری به قیافه خوشگلت با آن موهای دهشتناک خیس و وز کرده رو به هوا و یادت بیاید که ناهار هم باتوست.

مهم نیست چه اتفاقی افتاده باشد خوب باشد یا بد ٬ لذت زیر باران رفتن و خرید که زیاد است منتها بعضی از روز ها روز غُر است!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/21ساعت 10:35 PM  توسط GolPar  | 

جالب نیست..؟  تا یه روز با همه باشی از یه روز به خاطر یکی نباشی...

                                              اماا دوسشش دارررررممم

                                                                  کی دست از این بازی ها بر میدارند؟

 

             ''''  all for one ,one for all ''''

                                                    

                                        

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/20ساعت 5:38 PM  توسط paranoia  | 

بعضی چیز ها ٬ مثل خوردن داروی تیروئید ٬ مثل ساعت کلاس ریاضی خودتو بکشی تو مغزت نمی رن .

بعضی چیزها م بعد از سال ها انگار که هک شدن توی خاطرات تو عمرا فراموش نمی شن.

مثل دست های خنک او که چشمانم رو گرفت و بیست سوالی طرح می کرد که کیه . مثل من ٬که از بدو ورودش از عطر سیبش می فهمیدم کیه و تا وقتی که خودش نمی گفت به روی خودم نمی آوردم.

مثل تو مثل نگاهت با چشم های قهوه ای و روشنت ...

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/17ساعت 9:26 PM  توسط GolPar  | 

نه من خوب بودم ...     نه اون .. که میشیم ما

میشه گفت:    متوسط .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/16ساعت 8:52 PM  توسط paranoia  | 

نمی دونم امسال چه سرّی داره که بی صبرانه منتظر زمستونم ٬ و گل های یخ .

قولشان را به کسی دادم ...

 

پارازیت:اینجارا برای دلمان ساختیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/15ساعت 1:21 PM  توسط GolPar  | 

تا حالا این قد جدی با هیچ کس به جز همون همیشگی در موردش صحبت نکرده بودم

خودم هیجان زده شده بودم .

البته همچنان مجهول نگهش داشتم اما تا حد زیادی در موردش حرف زدم در واقع به نسبت خودم

اینقدر حرف زدم که اخرش گفتم دقت کردیی ..    که من تا حالا اصلا این همه در مورده خودم حرف نزده بودم 

ولی خوبیش به اینه که از گفته شده ها راضیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/13ساعت 5:43 PM  توسط paranoia  | 

همیشه کارهای سخت را به من می سپرد ٬ می بینید؟!

شروع کردن هر کاری خیلی جذاب و هیجان انگیزه ٬ وبلاگ ساختن ٬ صاحب اون بودن هم قطعا جالبه ٬ ولی مثل یه تعهد می مونه که باید پاش بایستیم.که خب ٬انگاری من باید شروع کنم.

ما دوتاییم.گل پر و پارانویا ٬ و امیدواریم اینجا پا بگیره .

برای شروع نطق بدی نبود نه؟دوستان خوبی برای هم میشیم٬روی ما حساب کنین!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/06ساعت 1:54 PM  توسط GolPar  |