یه لحضه یهو یه حس غریب
تنهایی ..
رفت آمد های روزانه, شلوغی, آدمها ..
لباسهای سیاه ..
گریه که در اتاقکش رو بیخودی بعد چه همه وقت باز کردم ..
... : نگرانت شدم امشب اشکی بودی..!!؟؟
امروز به کل silentشدی...
دلم تنگ شد
میدونم دیگه اجازه ندارم دل تنگش شم ....
یا اوون که خوشش میاد با همه حتی خودش بازی کنه..
پرسید چه خبر ..؟<<
یه چند وقت بی خبری بهترین چیزه.

آپ می کنم که نوشته قبلی کمی پایین تراز دید من بره.
به خدا اگه موضوع جذابتری جز مرگ الان توی ذهنم برسه می نویسمش.
فرصت بدین.
. انالله و انا الیه راجعون .
نسکافه ای درست می کنم و چرخی دور خودم می زنم تاخنک شود دو ورق ازکتابی که ده ها بار ورق خورده می خونم و بعد بی حوصله کامپیوتررو روشن می کنم بهش که می رسم به یک حالت هنگی ٬یک ندانم کاری می رسم.قهوه مو فوت می کنم وبمونو باز می کنم ٬ نه انگاری آپ نشده چند خط هول هولی می نویسم بلاگفا پاکش می کنه می شه نوشته برباد...
پارانویا چند عکس می دهد.خودم پیشنهاد دادم این بار عکس ازاوباشد و نوشته ی من.عکس هارا نگاه می کنم زیبان.برعکس ذهن خسته من از تکرار و تکرار روزمره گی ها ...
یه نوع خستگی با رضایت کامل ٬
یه نوع خستگی از یه کار تموم شده ٬
یه نوع خستگی مخلوط با آرامش ...
![]()
یکی دیوونههه.....
یکی هم مثل من فقط دوست میمونهه ه ه ه.........

گفت : جون من بیا مث بچه گی ها کمکم کن
نه حوصله داشتم, نه منظورش رو فهمیدم .؟
دنبالش رفتم یهو خم شد, دست هاش رو گذاشت زمین پاش رو اورد بالا گفت کمک کن...
خندم گرفت . دلتنگ شدم . دروونم اشک ریخت.
دیگه این زمان نبودم, کمک کردم, تونست. کمک کرد , میدونستم میتونم ....
تو اوج بچه بودن,,وارونه, رویه دست هام,
پا هام رو ارووم اوردم پایین ,
همین جا بودم, دوباره گوشی رو گوشم بود.

بلند پروازم.
بد قولم.
می تونم طنز نویس باشم ـ اما نیستم!ـ
دوستان نزدیکم فکر می کنن از من خشن تر وجود نداره ـ بیخود!ـ
دوست دارم به ماه سفر کنم.
۵ تای بعدی رو نمی دونم از کدوم گروه دوستام انتخاب کنم.همش فکر می کنم هنوز جا نیفتادیم هرجا هم که رفتم بچه ها اعترافاتشون رو گفته بودن اگه شمای که وبلاگ داری دعوت نشدی بگو دعوتت کنم. اگر هم وبلاگیم قبول می کرد خیلی دوست داشتم بنویسه آخه به نظرم آدم مرموزیه!
از صبح ۵شنبه که بیدار شدم دیکه نخوابیدم تا ۱۲ شب جمعه .
عصر ۵شنبه رفتم خونه دوستم تا صبح هر گونه مسخره بازی بود انجام دادیم ..
جمعه رفتم خونه مامان بزرگم که خوش گذشت ظهر اومدم خونه که میدونستم خوابی در کار نیست ..
رفتم گردش .. کمی بخور بخور , پیاده رویی, قایق سواری که کلی خندیدیم ..
بعد خیس نشتیم کمی گپ زدیم , کمی بیش تر یخ زدیم .
شب اومدم منزل حمام و .. پیتزا که قرار نبود بخورم, اما اشتباهی خوردم .
با موهای خیس خوابیدم صبح ورزش, بعد کلاس, بعد هم پی بردم که بر اثر خیس بودن مو, و لباس هام که در حین قایق سواری خیس شدن,,حالا گردن و کمر گرفته ...
حالا من با شال دوره گردن, ژاکت دوره کمر, نشستم مزخرف مینویسم....