تبليغاتX
Anything But Ordinary
می خندد.

تصویر توی آینه ها

به دل خوش من ٬

به دل خوشی های کوچک من

می خندد.

شاید به آن ها دل بسته است.

زندگی بشود لیست یاهو

بشود فیل تر شکن

بشود لی لی روی سنگ های مرمر

بشود بستنی

خنده دارد ٬ ندارد؟

بنگر

به وسعت رویاهایم

و  پاکی امید هایم ..

و حماقت هایم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/23ساعت 10:52 PM  توسط GolPar  | 

در رو باز کردم .  بستم .

هوا دم کرده ....

پنجره رو باز میکنم ,  پا مو میزنم تو آب . گرمه . سیگاری روشن میکنم..

هوا ابریه زمین هنوز خیسه...

وقتی صدا میپیچه خوشم میاد آواز بخونم...

تموم شد . 

شیرجه میزنم 25   متر  یه نفس زیر آبی....

آب ابیه اما انگار هیچ چیز رنگ نداره .

آدامسم رو قورت میدم , یه ساعت تمام شنا میکنم.

دوش آب ییخخ .........

پنجره رو یادم رفت ببندم....

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/20ساعت 5:35 PM  توسط paranoia  | 

فوتوبلاگ گل پر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/19ساعت 12:17 PM  توسط GolPar  | 

روی دیوارهای باریک پشت بام

قدم زنان,  تلو تلو خوران

در تمامی کانال های وجودم فریاد غم را

سر کوفت کردم.

و باز یاد اور آن شدم......

به خود نهیب زدم.

او را به دار بیاویز .....

خود پرواز کن.

باز دوباره از نو ..

همراه با ذره ذره خاکستر سیگارهایم..

سوختن دیگر بس است.

او تو را نمی میراند.

باید بود.

پس بودنت را فریاد کن.

پاهام لغزید  نگاهم سر خورد به ارتفاع پایین....

انگشت کوچیکه ی پاش شیکست , باز دوباره بلند شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت 0:31 AM  توسط paranoia  | 

هی داشت سوال میکرد..

یا نمی دانستم یا جواب های مختصر میدادم.

گفت تو چرا اینقدر کنجکاوی؟

لبخند زدم.

.

خسته ام,

خسته از بودن مکرر  بر دار خسته ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/15ساعت 3:2 PM  توسط paranoia  | 

اگر قرار بود تغییر ماهیت بدم ـ گفتم اگر!ـ نه بگذارید یه جور دیگه شروع کنم . اگر قرار بود در بدن دیگری دوباره متولد شم٬مرد می شدم اون هم یه مرد عرب!شما چی؟

حالا چرا عرب؟         

به نظرم اون ها خیلی باهوشن! چند تا زن و کنیز دارن و کسی نمی گه شلوار شما چی شد دو تا شد؟

اونا اسم مورد علاقه شون رو روی فرزندشون می ذارن و فردایش صاحب آن اسم می شوند ٬ یعنی فرضا اسم پسرش محمد که شد خودش می شود ابو محمد.

آن ها از اتحاد عجیبی برخوردارند٬آن دشداشه پوشان سیاه رو می گم ٬ به جای پوشیدن این کت های گران توی گرما و سرما ٬لباس نخی راحتی دارند توی آن گرما که زمستان و تابستان ندارد خیلی خوش می گذرد.

ولی خب گفتم اگر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/12ساعت 3:33 PM  توسط GolPar  | 

هنوز  آفتاب نزده .

هوا سرد جوری که تا عمق استخوان هم نفوذ میکنه .

ته دلم آروم گرفت که به همین زودی تموم نمیشه...

باز امسال همه پشت سرشون  وایساده بودیم,,

دیگه خیلی وقته آفتاب اومده بیرون,  سایه سرده سرد,  آفتاب گرم گرم.

 

 همیشه یه چیزی باید تغییر کنه,

این بار دیگه نبودند که زیره سایه درخت بشینند باهاشون حرف بزنن...... جاشون خالیه.

 

آفتاب رفت پایین .

من نرفتم.

دیگه از نیمه شب هم گذشت ...

اون داشت جوشان ویتامین ۳ میخورد,,  من هم  اما v-c

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/11ساعت 1:22 AM  توسط paranoia  | 

باز از راه محرم غم رسید
بر زمین و آسمان ماتم رسید

پارازیت : خط اول برای دیدن متن شعر ٬ خط دوم برای شنیدن.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/06ساعت 11:7 AM  توسط GolPar  |