حوصله ام سر رفته س, کاری به کارش نداریم , دل من گرفته س, هوا هم خفه س, صدایم خاموش س
نگاه میکنیم, کتاب باز اس, نمیخوانیم, دست دراز اس , رهایش کن,دندانم زبانم را گاز گرفته اس
آخیی میگوییم, دیگر بس است .. شب خوش میگوید "
"خدا" را خواهان نگهداری از شمایم , و با سلامی گرم چراغ خانه را تا اطلاعات آینده خاموش میکنیم
شب و روزتان خوش, گاهی هم تلخ!!
اولین بار که بهم پیشنهاد ساخت وب گروهی داده شد سال ۸۲ بود یا ۸۳ ٬ من هم قبول کردم و به دوماه نکشید انصراف دادم٬بعد از اون هم جاهای مختلف نوشتم ولی هربار تنها و پیشنهاد های مختلفی هم بود ٬ که یا نشد یا نخواستم.
پاییز سال ۸۵ بود که تصمیم گرفتم جایی بنویسم که یک نفر دیگر هم همراهیم کنه٬سه چهار نفر مد نظرم بودن که توی شک بودم به کدوم پیشنهاد بدم و آیا استقبال بشه و نشه ٬ و یک نفر هم بود که زیاد دوست داشتم ببینم چه جوری می نویسه ولی ته دلم مطمئن بودم نه من پیشنهاد می دم نه اون قبول می کنه.
ولی یه روز موقعیتی پیش اومد و من ریسک کردم ٬گفتم خب اگر نشد می رم سراغ آدم های قبلی ٬ و رفتم و ازش خواستم و اون قرار شد فکر کنه . جالب ترین اتفاق اون روزها افتاد ٬ که پیشنهاد من رو رد نکرد ...
اسم تیتر آهنگ ظاهر همه با او بود ٬ خداحافظی هم به پارانویا واگذار می کنم.
یادمه تو اولین پست نوشتم همیشه کارهای سخت رو به من می سپرد ٬ یه شوخی بود!![]()
پارانویا و من ٬ جدا جدا تصمیم گرفتیم کم کمک بریم ...
۳ کنج! درخت گیلاس, گردو ,خونه های گلی , سنگ, باغ, بچه هایی که همه هم رو میشناختند
آدم بزرگا, همه کار میکردن زندگی میکردن به هر وضعی.....دویدیم, پریدیم, مسابقه فوت کردن هسته
..... و خیلی نقطه های دیگر............
نگاه, لبخند, دندون, بغض, اشک, بغل, بوس, دست. خداحافط!ساعت ۵ صبحه فردا هم بیداری؟ آره
از فردا چیزی جز اینور اوونور تر یادم نیس. خواب!
چیزز! شدی عین این هااپووهای نانازی که ادم میخواد بغلش کنه بعد یههوو گاااززز

از اعتمادش متحیر...
از وجدانت که الارم می دهد کف می کنی...
از عطرش خندان
از دستی که توی دستت بی هوا له می شود شرمنده می شوی ...
از دلی که می شکند دلخور می شوی و و و ...
ای درد و درمان ای سخت و آسان آغاز و پایان ...

زندگي شايد آن لحظة مسدودیست
كه نگاه من در نيني چشمان تو خود را ويران ميسازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت.

فک میکردم من رو یادش رفته .
وقتی از تکرار خاطرات لبخند میزنم
بغض گیجی دورم رو میگیره یک بغل از تکرار های واژگوون
سکوت کن آن بیهوده زیستن را کاشتن یک نگاه در عمق دستها
پرواز یک صدا در اعماق چاه هاا.
من
پري كوچك غمگيني را
ميشناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مينوازد، آرام، آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه ميميرد
و سحرگاه از يك بوسه بدنيا خواهد آمد.
صدای قدم های من٬واضح تر از همهمه توی سالن
می پیچه٬آدم هایی که اول در سکوت چشم ازم بر نمی دارن
دو قدم آن طرف تر صدایشان بالا می رود٬آدم های
سیاه پوشی که ظاهرا فرقی باهم نداریم عین مریخی ها
به تازه وارد بخت برگشته زل زده اند و با نظراتشان تیر
بارانش می کنند تا حصاری رو که دور خودش پیچیده
محکم و محکم تر کنه ...
نمی دانم چرا این دلهره که از هفت سالگی به جان آدم
می اندازند هیچ وقت از بین نمی رود ...
"منو ترس؟!"
دایی میخوان برن گردش من رو نمیبرن, خوب تو صبر کن این قد حرف نزن آخرش میری!
همه دارن گپ میزنن برنامه میریزن کجا برن
رویه چمن ها زیره آفتاب برگ درختها مث پولک تکون میخوره برق میزنه
هوا عالیه, من گردش نمیام!
اعصابش خورده, اعصابم خورده .
بیا از پنجره ی من بپریم پایین که هم سطح زمینه حتما جواب میده!؟
بیا برقصیمم.............................................................................
از من عصبانیه از رفتارش میفهممم ااااااااا
بستنی و مسافرت.

پارازیت:یه بار دیگه بشمر٬فقط هفت روزه ؟
چی؟
هفته.
پارازیت۲:خودم می دونم این آپ نه به این قالب می آید نه به وضع الان.