تبليغاتX
Anything But Ordinary
 چند وقت بود اینجوری نبودیم .

میخندیدیم همه!

یه نگاه کوتاه میندازه پله ها خیلی زیاده با بیشترین سرعتش شروع میکنه به بالا رفتن   ی کم که میره پاشنه یکی از کفش ها میشکنه  هم چنان میدوه   اوون یکی پاشنه رو هم خودش میکوبونه به پله میشکنه اما کنده نمیشه  با بدبختی مقدار زیادی از راه رو لنگ لنگان  ادامه میده  هنوزز پله هست

خیلی.

باز هم میره بالا,   دیگه نه میفهمه که نرده ها چه رنگیه اصلا هس یا نیس?  پله ها فرش شده اس سنگ ه ,چوبه   نمیدونه دیگه نمیدونه "  انگار چند نفر از کنارش میگذرند نمیدونه چون نمیبینه  دیگه کفش نداره نمیدونه چرا  دیگه پله ها  پله نیستن نمیدونه چی ان ! دیگه آدم ها آدم نیستن  نگاه هم نمیکنه دیگه بلد نیس نگاه کنه  اصلا چشم داره که باهاش ببینه؟  نمیدونه وای دیگه هیچی نمیدونه دیگه حتی نمیدونه که "نمیدونه یعنی چی؟ دیگه  نمیدونه, نمیفهمه که چی میدونه چی نمیدونه  نمیدونه که میتونه بفهمه که میدونه یا نمیدونه.....؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/21ساعت 3:25 PM  توسط paranoia  | 

از یه طرف عصبانیم چون توقع داشتم ور مهربون دلم وقتی که طرف بدجنس دلم شمشیر می کشید رامش کنه بعد خب یه لحظه غافل شده بود و کشت و کشتاری شده بود بیا و ببین.. ور مهربون احمق هم نشست زمین و طبق معمول جای هر کار مفیدی زار زار زد زیر گریه و ور بدجنس که عاشق ور مهربونه موند چیکار کنه کارو زندگیشو کنار می ذاره که اون آروم بگیره..

 کار هر روزه ... دیوونگی...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/12ساعت 0:53 AM  توسط GolPar  | 

سنگ ها ٬ باغچه ٬ پاشنه کفشا ٬  نور چراغا ٬ صندلی زیر سایه درخت

هیاهوی بیرون و ایده ها و سوژه ها ..

خندیدن و جدی بودن و لنز و فلاش کور کننده ..

فرق این عکس رو می دونی؟تو خندیدی...

و من ثبت کردم!

دویدن گیر کردن شاخه درختا توی موها

کارهای خیرخواهانه کردن!

حاشیه:این فانتا درش باز نمی شه باشه مال تو٬ قوی.

حاشیه ۲:بلد نیستم. : یادت می دم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/08ساعت 11:23 PM  توسط GolPar  | 

درست در آن هنگام که بر آن میشوی تا به خواب روی و دیگر  چشم نگشایی    تلنگری تو را وادار به ماندن میکند   با حسرت به آن لحضه تصمیم مینگری و همچنان خالیی قدم  بر میداری

دنبال دلیل هر چند که واضح اما گنگ .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 6:52 PM  توسط paranoia  |