تا بتونی جاده رو مال خودت کنی توش دراز بکشی بغلت کنه, شبها براش گریه کنی .
جاده هنوز خیلیی درازه چین زیاد افتاده روی خطوط صورتش
تو اما دیگه قد نکشیدی برای جاده هنوز خیلی کوچیکی, هر چه قدر قد دلت رو براش سانت میزنی...
تا که شاید بغلت کنه...
روبانهایی که به شاخه ی درخت ها گره میزدی تا خودت رو ثبت کنی.. خورشید رنگشون رو برده
آفتاب هم شاید دیگه مرده . بچه بودی ستاره ها رو دونه دونه بر میداشتی مرتب میچیندی توی تخت خوابت تا شاید آروم بگیرین تو و دلت . یه شب آسمون هم دلش گرف ستاره هاش رو از تو دریغ کرد.
تو موندی و دل خوودت یادته دیگه شب خوابت نبرد تا صبح مینشستی برا دلت قصه میگفتی ..........
آآخخ دلم یه قصه خواس, قصه ها رو بسپار به من, دلت که دیگه نق نمیزنه دیگه بههونه ها رو بده من, شاید خوابم ببره.
دیگه بسه سوکوت ...................................................................................... باشد ما را بس.

صدای کشیده شدن گچ ٬ پرتاب سنگ و لی لی بر سیمان های خشک و یخ ٬ برگرد ٬من دیدم ٬ خطا رفتی برگرد.
پاهاکه لب مرز بودن ... نزدیک پرتاب شدن
دست های از هم باز ٬ حفظ تعادل ٬ نشنیده گرفتن ٬ خم شدن برای برداشت سنگ و باز گشت ... و پرتاب بعدی خانه دوم ...
پیدا شدن حدی ،و ساختن مرزی .. رد کردن هر کدام جرمیست ، من پا روی خط گذاشتم ، توچی؟که ندیده گرفتی خط رو ...
جر زدن قانون کودکیست، بگذار این بار من جر بزنم ٬ لااقل جر زدن بهتر از جا زدنه .. نیست؟شجاعت نیاز داره...میگی: مرز بین شجاعت و حماقت رو دیدی؟میگم: تو که این همه مرز رو ندیده رد کردی لااقل این رو نگو ...
حاشیه:امروز یاد کودکی افتادم که برای حفظ بقا نجنگید و کشتنش ...
