تبليغاتX
Anything But Ordinary
گریه ات نمیاد؟

گریه ام نمیاد    میخوام سر به بیابون بذارم.

هنوز اما دل من تنگ است.  شاید جایی دیگر .

شیطنت هم بلدم گاهی      خود شیطان .



+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/15ساعت 0:30 AM  توسط paranoia  | 

 

 

        o0ops, happy new year by the way!!!!

 

                 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/04ساعت 7:7 PM  توسط paranoia  | 

آدم وقتی اجازه داد اهلیش کنن

بفهمی نفهمی خودش رو به این خطر انداخته

که کارش به گریه کردن بکشه.

                          

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/28ساعت 8:1 PM  توسط paranoia  | 

به حیاط میروم.
 
چراغهای رابطه خاموشند

آسمان اما روشن.



 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/27ساعت 10:27 PM  توسط paranoia  | 

یه جمله به اطلاعاتش اضافه شد  انگار از نو سیلی خورده شد

یه مبحث قدیمی شکافته شد  به گه خوردن هم کشیده شد

قصد آذار دادن نبود   تنها  آگاه کردن و خلاصی بود  

 تهوع تکراری بود  معده چه مغز    انگار یه بازی سر کاری بود ...

اما نه خیلی جدی بود     .............................................

 

اشک کرایه نمیدن؟    من از فقدان اشک رنج میبرم خواهشن کمک رسانی شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/01ساعت 12:35 PM  توسط paranoia  | 

خوش می گذرد همینجوری نه خوب نه بد

تازه شناختی انگار!

ساده بودن چقدر ساده است

این نگرانی ها از برای تو نیست!! فرمودن بهم!

مغز هی می ره و میاد دور می زنه اما قلب رو که بسپاری هیچ چیز ارزش پیچیدن رو به خودش نمی ده

فکر و افسردگی پشت دره٬ارزش تو چقدره؟

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/04ساعت 2:55 PM  توسط paranoia  | 

عمدا  اشتباه نکن.

بلند شو رو پاهای خودت . نق هم نزن ناازز هم نکن. تکوون بخور  د  یالااااا

اگه دلایل رو بهش بگی دیگه راهی واسه برگشت نیس!

ترسم ار گویم ولو نجوا کنم   بین سندان و چکش ماوا کنم

رو سلامت پیشه کن آرام گیر    لب فرو بند و زبان در کام گیر.  

 

بهتره به قلب هامون دروغ نگیم .livealive

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/03ساعت 0:38 AM  توسط paranoia  | 

 

Out of sight, Out of mind
Out of time, To decide
Do we run?, Should I hide?
For the rest, Of My li
fe

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت 8:8 PM  توسط paranoia  | 

یادته جاده چه قدر دراز بوود,  همیشه دلت میخواس به درازای جاده برسی

 تا بتونی جاده رو مال خودت کنی توش دراز بکشی بغلت کنه,  شبها براش گریه کنی .
جاده هنوز خیلیی درازه چین زیاد افتاده روی خطوط صورتش
 تو اما دیگه قد نکشیدی برای جاده هنوز خیلی کوچیکی, هر چه قدر قد دلت رو براش سانت میزنی...
   تا که شاید بغلت کنه...
    روبانهایی که به شاخه ی درخت ها گره میزدی تا خودت رو ثبت کنی..  خورشید رنگشون رو برده

آفتاب هم شاید دیگه مرده .   بچه بودی ستاره ها رو دونه دونه بر میداشتی مرتب میچیندی توی تخت خوابت  تا شاید  آروم بگیرین تو و  دلت . یه شب آسمون هم دلش گرف ستاره هاش رو از تو دریغ کرد.

تو موندی و دل خوودت یادته دیگه شب خوابت نبرد تا صبح مینشستی برا دلت قصه میگفتی ..........

آآخخ دلم یه قصه خواس, قصه ها رو بسپار به من,  دلت که دیگه نق نمیزنه  دیگه بههونه ها رو بده من,    شاید خوابم ببره.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/17ساعت 11:18 PM  توسط paranoia  | 

تخته سیاه پر شده از روز مرگی های سفید.  رد انگشتهای شکلاتی تو هنوز روی دیوار  مونده,  نگاهت که هر  لحظه میدونستم مییدونی. تذکرت برای اینکه دیگه خانوم شدم بزرگ شدم وسط کوچه حرکات به اسطلاح نمایشی لگد به در عقب وانت نزنم.!  سیگار های که با هم کشیدیم  دستهامونن که شاید  اشتباه های  عمدی باعث ش میشد.؟  دلم که شایدد خیلی تنگ میشد میشه.. دلش که هی تنگ میشه.. دلش آیا تنگ میشد هیچوقت ؟  گرفتگی شاید با دلیل  دل.................

دیگه بسه سوکوت  ...................................................................................... باشد ما را بس.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 1:9 AM  توسط paranoia  | 

خواب  خوف  فرار    بیدار   شیرکارامل  داغ     اخم  فکر  صدا            یه لیوان بده  شتررررقق جینگگ

میخواستی بخوره تو سر من؟          سیگار فکر  تصمیم        نه نمیدونم چرا همچین فکری کردی خواست که بخوره تو سر افکاااررر       صحبت ناز درد    آرامش        تمیزی      لحظه ای تحویل گرفتن کمر از دست رفته       "خونه ی  دخترکم      خنده  مسخره بازی breakdance   گیج منگولی 

صحبت  خوابیده   نشسته   در حال تردد           اخم ها باز نمیشه    لبخند هنوز هست   

انشاالله                                               فردا هم رنگ آمیزیه  یک زیبای خفته    شادی تو  آرامش من

 

بیدار شم؟                                  شششششش!!!!!! دیگه هیچی نگو. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/13ساعت 1:40 AM  توسط paranoia  | 

پنجره رو باز میکنی یخ میکنی,    پشت بوم رو گز میکنی یخ میکنی,   چمن ها رو لمس میکنی یخ میکنی,     عکس هایی ثبت میشود یخ میکنند' حرفهایی گفته میشود بغض میکنیم,   خاطراتی یاد آور میشود فرار میکنیم,    بهانه پشت بهانه ردیف میشود حل میکنی'   یخ میزنی' بغض میخوری'  چشم باز میکنی هنوز هم پشت پرده های تالار  ابهام قدم میزنی .   چشم هایت رنگ سیاست باخته اند 

 لبهایت  دست از پا دراز تر کرده اند دیگر فرو بسته اند   مغزت جملگی واژه گان را آغوش گرفت و پرواز داد

و اما تو که دیگر نا نداری بایستی   مگر چه شده اینجا بود قرار گاهمان ؟  تو مگر  ندای  پایداری سر ندادی  تو مگر  قوت  ایمان حمل نکردی تو ... آآهه تو چه کردی  ؟     

 

باغبان از پی من سخت دوید "سیب" را دست تو دید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/05ساعت 10:55 PM  توسط paranoia  | 

 چند وقت بود اینجوری نبودیم .

میخندیدیم همه!

یه نگاه کوتاه میندازه پله ها خیلی زیاده با بیشترین سرعتش شروع میکنه به بالا رفتن   ی کم که میره پاشنه یکی از کفش ها میشکنه  هم چنان میدوه   اوون یکی پاشنه رو هم خودش میکوبونه به پله میشکنه اما کنده نمیشه  با بدبختی مقدار زیادی از راه رو لنگ لنگان  ادامه میده  هنوزز پله هست

خیلی.

باز هم میره بالا,   دیگه نه میفهمه که نرده ها چه رنگیه اصلا هس یا نیس?  پله ها فرش شده اس سنگ ه ,چوبه   نمیدونه دیگه نمیدونه "  انگار چند نفر از کنارش میگذرند نمیدونه چون نمیبینه  دیگه کفش نداره نمیدونه چرا  دیگه پله ها  پله نیستن نمیدونه چی ان ! دیگه آدم ها آدم نیستن  نگاه هم نمیکنه دیگه بلد نیس نگاه کنه  اصلا چشم داره که باهاش ببینه؟  نمیدونه وای دیگه هیچی نمیدونه دیگه حتی نمیدونه که "نمیدونه یعنی چی؟ دیگه  نمیدونه, نمیفهمه که چی میدونه چی نمیدونه  نمیدونه که میتونه بفهمه که میدونه یا نمیدونه.....؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/21ساعت 3:25 PM  توسط paranoia  | 

درست در آن هنگام که بر آن میشوی تا به خواب روی و دیگر  چشم نگشایی    تلنگری تو را وادار به ماندن میکند   با حسرت به آن لحضه تصمیم مینگری و همچنان خالیی قدم  بر میداری

دنبال دلیل هر چند که واضح اما گنگ .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 6:52 PM  توسط paranoia  | 

دلم برات تنگ شده.

زندگی که هست!!!!!!!! چراا دلتنگی؟

زندگی هست اما من مث همیشه توش نیستم :-؟؟  دیگه واسه دل تنگی نمیتونم جواب چرا بدم.۱

۲. دستان تر خود را نیمه راه نگاه داشت. بار دیگر در آیینه نگاه انداخت , و ذرات ذغال را بر خطوط پیشانی ,پلک های چشم, در گوشه های گونه و بر چانه ی خود دید.

بلند گفت:"البته" برای اینست که مرا قبول کرده اند. بلااخره به صورت یکی از آنها درامد.

دستان خود را در اب شست بی ان که دست به صورتش بزند به بستر رفت.

تا روز اخری که در بوریناژ ماند هر روز صورت خیش را با غبار ذغال می اندود . تا مانند همه مردم  انجا نموده شود. 

 

پارت اول ..

پارت دوم قسمتی از کتاب شور زندگی ( زندگی  ونسان وان گوگ).

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/21ساعت 2:13 AM  توسط paranoia  | 

کابوس رویا واقعیت دروغ

وقتی از آسمون چشات شر شر اشک میریزه,  وقتی گونه هات هنوز خشکه,  وقتی تختت دلش گرفته, وقتی  حرف میزنیم,  وقتی آهنگ های خاطره انگیز تو گوشت فریاد میکنن,   وقتی دستشو میگیری میبریش اوون بالا رو پله ها  playرو میزنی میگی گوش کن,   وقتی  به زوور هم که شده خودت رو پرت میکنی بیرون,   وقتی  شاخه های گل  رز تو اتاقته  میاد میگه  ده ه ه  اینارو کی بی اجازه ی من فرستاده اینجا:))) ,  وقتی  کمک میدی ظرف میوه  میز صندلی,   وقتی یه عالمه آبنبات میده بهت نیششتت بااز میشه,   وقتی  زنگ میزنه میگه سلاام تو چی دووس داری؟,   وقتی  تقریبا میاد جلو که  بهت تبریک بگه بعد دوباره روشو میکنه از اوون ور ,  وقتی  میاد میشینه روبرووت  هی حرف میزنین,  وقتی میگه عین ببزز عکس العمل نداری آخه,  وقتی یه عالمه مزخرف میگی بعد میزنی  ثبت!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/11ساعت 3:16 PM  توسط paranoia  | 

در بسته س , از دیوار برو ,  پنجره شیکسه س, قفلش کن ,لامپ سوخته س,  با نوور تو سر میکنیم,

حوصله ام سر رفته س,  کاری به کارش نداریم , دل من گرفته س,   هوا هم خفه س, صدایم خاموش س

نگاه میکنیم,   کتاب باز اس, نمیخوانیم, دست دراز اس , رهایش کن,دندانم زبانم را گاز گرفته اس

 آخیی میگوییم,   دیگر بس است ..    شب خوش میگوید "

"خدا" را خواهان  نگهداری از شمایم , و با سلامی گرم چراغ خانه را تا اطلاعات  آینده خاموش میکنیم

شب و روزتان خوش, گاهی هم تلخ!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/27ساعت 11:51 PM  توسط paranoia  | 

اول کنج خالی اتاق مملو از رنگ میشه

۳ کنج! درخت گیلاس, گردو ,خونه های گلی , سنگ, باغ, بچه هایی که همه هم رو میشناختند

آدم بزرگا,  همه کار میکردن زندگی میکردن به هر وضعی.....دویدیم, پریدیم,  مسابقه فوت کردن هسته

..... و خیلی نقطه های دیگر............

نگاه, لبخند, دندون, بغض, اشک, بغل, بوس,  دست. خداحافط!ساعت ۵ صبحه فردا هم بیداری؟ آره

از فردا چیزی جز اینور اوونور تر یادم نیس. خواب!

چیزز! شدی عین این هااپووهای نانازی که ادم میخواد بغلش کنه بعد یههوو گاااززز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/16ساعت 1:5 AM  توسط paranoia  | 



زندگي شايد آن لحظة مسدودیست


كه نگاه من در ني‌ني چشمان تو خود را ويران مي‌سازد

و در اين حسي است

كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت.

 

فک میکردم من رو یادش رفته  .    

 وقتی از تکرار خاطرات لبخند میزنم  

 بغض گیجی دورم رو میگیره      یک بغل از تکرار های واژگوون 

سکوت کن آن بیهوده زیستن را     کاشتن یک نگاه  در عمق دستها

پرواز یک صدا در اعماق چاه هاا.

 

    من
پري كوچك غمگيني را

مي‌شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد

و دلش را در يك ني لبك چوبين

مي‌نوازد، آرام، آرام

پري كوچك غمگيني

كه شب از يك بوسه مي‌ميرد

و سحرگاه از يك بوسه بدنيا خواهد آمد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/09ساعت 0:53 AM  توسط paranoia  | 

ااه ه ه  خودت اصلا نمیفهمی چرا باز"under press"شدی

دایی میخوان برن گردش من رو نمیبرن, خوب تو صبر کن این قد حرف نزن آخرش میری!

همه دارن گپ میزنن برنامه میریزن کجا برن

رویه چمن ها زیره آفتاب  برگ درختها مث پولک تکون میخوره برق میزنه

هوا عالیه, من گردش نمیام!

اعصابش خورده, اعصابم خورده .

بیا از پنجره ی من بپریم پایین  که هم سطح زمینه حتما جواب میده!؟

بیا برقصیمم.............................................................................

از من عصبانیه از رفتارش میفهممم ااااااااا 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/04ساعت 2:0 PM  توسط paranoia  | 

تلفون زنگ زد سلام که گفت

ضربان قلبم رفت بالا  همون لحظه گفتم زوود بگو چی شده  ....

یه خبره بد ......................    وای ی ی نشتم رو زمین فشارم افتاد پایین

شب  بود  آسمون بالا سرمون  لحاف رومون اما سرده... حرف, حرف, حرف

سیگار, سیگار, سیگار, اشک هایی که قایم شدن نمیان بیروون آسمون که سرمه ای با یه عالمه ستاره.

کجا یین شما رفتم پایین دیدم نیستین کفشها هم نیسست

دوزاریم افتاد این بالایین  .  بیا بشین!

هوورا فوتو بلاگ پارانویا بلا خره راه افتاد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/30ساعت 3:32 PM  توسط paranoia  | 

انعکاس این یکی میفته رو اون یکی پررنگ تر می شه

میخ می کوبم تو قلب دیوار٬ بارون می زنه تو گوشم

مدتیه فاصله گرفتم.

فاصله ها .. می شه یاد نوشته های مزخرف ٬ جالب, بی سروته فلانی افتاد...

اینم میشه فهمید که منظورش از نوشتنه اینا چی بود اما می شه فهمید که میشه قبولشون نداشت.هرچند که اون می خواد به زور یا بزن تو گوشت یا فرو کنه تو قلبت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/24ساعت 7:34 PM  توسط paranoia  | 

هر دفعه که این داستان تکرار میشه

من  یه دور ماراتون دور مغزم میزنم و یه" نه" ساده میگم ,

میرم بیرون .

یه احساس همیشه گی

اینکه چه جالب آدمها هنوز هستن و امید دارن حوصله دارن فکر میکنن

و جالب تر عمل میکنن!.............

 

انسان ها موجودات خیلی جالبی هستن 

خوشم میاد سرچ بزنم تو آدمها ,

هر کسی یه رنگی ه.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/07ساعت 2:2 AM  توسط paranoia  | 

 
یه دور من دوره دلم میپیچم

یه دور دلم دوره من!

زیاد دارم تلاش میکنم

میترسم دووم  نیارم..........

دلم  اگه درد میکنه پروو یادشم نمیره دل تنگی هاشو...

 

ببین آپ کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/30ساعت 3:39 PM  توسط paranoia  | 

یاد آن که آواز بیگانه ی من

لالایی یک خفتن بود

یاد خماری چشم

که مرا هم دعوت به همخوانگی میکرد!

همخوابگی"

نه به آن معنا که هجم وجودی را بلعیدن

به آن که سرخی خون را

با چشم دیدن,

با زبان چشیدن!

نه " من" بود

نه تو و نه آن "ما"

هیچ نبودیم خالی, تنها

مملو از همه, بی نیاز!

یکی بودن بی نام.

یاد تک تک مژگانت

که لبانم را به بازی میگرفت

آزاد ,رها ,خالی از پوچی, محو احساس.

یاد آن دو ستاره

نورش وجودم را در بر گرفت

سر ریز شد!

سیر بودن از وجدت

خواب از من ربود

وجودی بی صدا آتشین!!

نیاز احساس کردن

گرمای آن دو ستاره

آوای آن آواز

زنجیر دستهایم , پوستت را

گداخت .!

رسیدن به آسمان ,فریاد آن ستاره

آزرد چشمم را.

اسیری خفت .   بیدار تا ابد.

عکس رو  گلپر داد که به قول خودش خوراک منه!!.

 پ.ن از گل پر:خوراک پارانویا مثل خوراک بقیه س سوء تفاهم نشه ٬ این یه شوخی بود٬همین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/23ساعت 2:0 AM  توسط paranoia  | 


" باروون, باراان, باروون "
این توپ گرد آبی قهوهای
یه دور چرخ زد دوره  یه توپ خیلی گنده تر و نورانیی
یک سال جدید !
اولین لحضه های این سال کاملا متفاوت بود
اولین صبح این سال رنگ عجیبی داشت !
یا شاید تموم روز هاش عجیب بود .!.
بعد از یک سال دوباره همون جای قبل اون بالا هر شب,
سال قبل این شب ها بغض و هیجان خاصی داشت
این سال  زیر باروون هر شب اما تنها با یه لرزش درونیی
رویه پله ی سوم,  یا گوشه ی دیوار
یه کوله بار خاطره خوب, بد, زشت, زیبا!!!
اون بالا زیر سیگاری شده بود 
.با هم مخلوط بودیم .

 


آواز من با فریاد آسمون در هم آمیخت tonder
 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/17ساعت 2:21 PM  توسط paranoia  | 

خاله من آبنبات میخوام!

هههوم ؟

آبنبات میخوام!

خب به مامانت بگو.

مامان دسشویی ان!

خب صب کن.

وااای یعنی تا فردا صب کنم؟

چشت چرا کبود شده؟

آخه وقتی داشتم میومدم خونه به (.) گفتم کفشام رو بده

پرت کرد  خیللیی "درد داشت ولی من گریه نکردم!!

آآآ مامان "من"  آبنبات.!!.................

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/28ساعت 10:5 PM  توسط paranoia  | 

من اینجا  صدای آزاد بهار را

رها از آغوش زمستان,

میشنوم !!

اینجا صدایی نیست

بهار

تابستان

پاییز

زمستانی نیست.!

فصل, خالی ست

ماه ها را ربوده اند,

در عمق وجود امید کاشته اند

امید را به دلال سر کوچه فروخته اند.!

اینجا صدایی آشنا

محو در پوچی

فریاد سال را

حبس کرد.

اینجا را خواب مرگ نوازش داده است!!

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/19ساعت 0:0 AM  توسط paranoia  | 

هوا ابری بود!   من ابری تر!!

آفتاب خودشو به زور از لایه ابرها کشید بیرون.

رو کم کنی هم که شده نمیشد ابری موند..!!!!

از  اطاق دم کرده ی پر از خوراکیهای جور وا جوور ,

اومدم بیرون.

زیپ چکمه رو کشیدم بالا .

شروع کردم دور استخر رو دویدن,

تیر اندازی, تیر و کمان,  دراز نشست ......

بعد با هم بی خبر از باغ زدیم بیرون تو کوچه پس کوچه های خاکی .!

پیاده روی . سیگار هایی که باد  حسودیش میشد پک بزنیم, همشو یه جا  خاکستر میکرد.

گفتم  همه ازدواح کردین لووس شدین بیحال شدین !

گفت تو ازدواج نکردی اما هم لووووس شدی هم بیحال.

3 تایی تو ماشین بودیم حرف خاصی زده نمیشد.

چه ساده و بیخیال عاشق هم هستن!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/11ساعت 7:34 PM  توسط paranoia  | 

دخانیات عامل اصلی سرطان و برای سلامتی زیان اور است.

 

کو گوش شنوا !!!

با کی بودی هاااان ؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/09ساعت 1:27 AM  توسط paranoia  | 

(ME):

یه جسم که لبخند میزنه, نگاه های خیلی عمیق و ترسناک داره ,

خیللی عکس العمل همم نشون نمیده.

(MYSELF) :

عقلش زیاده,قوی, مهربونه, صبور ه, سعی میکنه همیشه با دید باز به اطراف نگاه کنه,

کم پیش میاد چیزی از دیدش پنهون بمونه, خیلی هم حرف نمیزنه .

 

( I ) :

تنبل, بی حوصله,  چشم های خومار و خسته,    کمی یک کم بیشتر بدجنس و خود خواه . 

: : :

  me :  که فعلا نیست کار داره, انگار گم گوره..؟؟!!

  myself : انگشت کوچیکه پاش شیکست نشست لب تخت تا استراحت کنه,

  i : بد ذات myself  رو دعوت کرد به هم خوابه گی, با خودش,, myself   هم که خسته فکر کرد برای ساعاتی بد نیست,

غافل از اینکه  تحت تاثیر i  نتونه دوباره بلند شه ......

 و باز برای هزارمین بارmyself  موفق شد که هم خوابگی با i  رو متوقف کنه و  بلند شه........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/01ساعت 0:22 AM  توسط paranoia  | 

در رو باز کردم .  بستم .

هوا دم کرده ....

پنجره رو باز میکنم ,  پا مو میزنم تو آب . گرمه . سیگاری روشن میکنم..

هوا ابریه زمین هنوز خیسه...

وقتی صدا میپیچه خوشم میاد آواز بخونم...

تموم شد . 

شیرجه میزنم 25   متر  یه نفس زیر آبی....

آب ابیه اما انگار هیچ چیز رنگ نداره .

آدامسم رو قورت میدم , یه ساعت تمام شنا میکنم.

دوش آب ییخخ .........

پنجره رو یادم رفت ببندم....

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/20ساعت 5:35 PM  توسط paranoia  | 

روی دیوارهای باریک پشت بام

قدم زنان,  تلو تلو خوران

در تمامی کانال های وجودم فریاد غم را

سر کوفت کردم.

و باز یاد اور آن شدم......

به خود نهیب زدم.

او را به دار بیاویز .....

خود پرواز کن.

باز دوباره از نو ..

همراه با ذره ذره خاکستر سیگارهایم..

سوختن دیگر بس است.

او تو را نمی میراند.

باید بود.

پس بودنت را فریاد کن.

پاهام لغزید  نگاهم سر خورد به ارتفاع پایین....

انگشت کوچیکه ی پاش شیکست , باز دوباره بلند شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت 0:31 AM  توسط paranoia  | 

هی داشت سوال میکرد..

یا نمی دانستم یا جواب های مختصر میدادم.

گفت تو چرا اینقدر کنجکاوی؟

لبخند زدم.

.

خسته ام,

خسته از بودن مکرر  بر دار خسته ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/15ساعت 3:2 PM  توسط paranoia  | 

هنوز  آفتاب نزده .

هوا سرد جوری که تا عمق استخوان هم نفوذ میکنه .

ته دلم آروم گرفت که به همین زودی تموم نمیشه...

باز امسال همه پشت سرشون  وایساده بودیم,,

دیگه خیلی وقته آفتاب اومده بیرون,  سایه سرده سرد,  آفتاب گرم گرم.

 

 همیشه یه چیزی باید تغییر کنه,

این بار دیگه نبودند که زیره سایه درخت بشینند باهاشون حرف بزنن...... جاشون خالیه.

 

آفتاب رفت پایین .

من نرفتم.

دیگه از نیمه شب هم گذشت ...

اون داشت جوشان ویتامین ۳ میخورد,,  من هم  اما v-c

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/11ساعت 1:22 AM  توسط paranoia  | 

یه لحضه  یهو  یه حس غریب

تنهایی ..

رفت آمد های روزانه, شلوغی, آدمها ..

لباسهای سیاه ..

گریه  که در اتاقکش رو بیخودی بعد چه همه وقت  باز کردم ..

...  : نگرانت شدم امشب اشکی بودی..!!؟؟

امروز به کل silentشدی...

دلم تنگ شد

 میدونم دیگه اجازه ندارم دل تنگش شم ....

یا اوون که خوشش میاد  با همه حتی خودش بازی کنه..

پرسید چه خبر ..؟<<

یه چند وقت بی خبری بهترین چیزه.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/30ساعت 11:49 PM  توسط paranoia  | 

 

 

     . انالله و انا الیه راجعون .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/21ساعت 8:4 PM  توسط paranoia  | 

یکی خوشحاله .....

یکی دیوونههه.....

یکی هم مثل من فقط دوست میمونهه ه ه ه.........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/11ساعت 1:31 AM  توسط paranoia  | 

اومد گوشی رو از رو گوشم بر داشت 

گفت : جون من بیا  مث  بچه گی ها  کمکم کن

نه حوصله داشتم, نه منظورش رو فهمیدم .؟

دنبالش رفتم  یهو خم شد,  دست هاش رو گذاشت زمین پاش رو اورد بالا گفت کمک کن...

خندم  گرفت . دلتنگ شدم . دروونم اشک ریخت.

دیگه این زمان نبودم,  کمک کردم, تونست.   کمک کرد , میدونستم میتونم ....

تو اوج بچه بودن,,وارونه, رویه دست هام,

پا هام رو ارووم اوردم پایین ,

همین جا بودم, دوباره گوشی رو گوشم بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/06ساعت 10:5 PM  توسط paranoia  | 

 

از صبح ۵شنبه که بیدار شدم دیکه نخوابیدم تا ۱۲  شب جمعه .

عصر ۵شنبه رفتم خونه دوستم تا صبح هر گونه مسخره بازی بود انجام دادیم ..

جمعه رفتم خونه مامان بزرگم که خوش گذشت ظهر اومدم خونه که میدونستم خوابی در کار نیست ..

رفتم گردش .. کمی بخور بخور ,  پیاده رویی,   قایق سواری که کلی خندیدیم    ..

بعد خیس نشتیم کمی گپ زدیم , کمی بیش تر یخ زدیم .

شب اومدم منزل حمام و .. پیتزا که قرار نبود بخورم, اما اشتباهی خوردم .

با موهای  خیس خوابیدم صبح ورزش,  بعد کلاس, بعد هم پی بردم که بر اثر  خیس بودن مو, و لباس هام که  در حین قایق سواری خیس شدن,,حالا گردن و کمر گرفته ...

حالا من با شال دوره گردن, ژاکت دوره کمر, نشستم مزخرف مینویسم....

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/02ساعت 12:46 PM  توسط paranoia  | 

این اخم ها و این بخند ها ماله  چییییههه..؟

 


وقتی تو اوج لبخند,  'چیزی که حتی حسش  نمیکنی'
میوفته به جون کمونه ابروهات و تا کمرشو خم نکنه ,

دست نمیکشه ,

.تا بیای بهش دستور
بدی پاشو از گلیم ات بکشه  بیرون  

 خودشو وارد سیستم عصبیت  هم کرده  ,,   ووو ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/24ساعت 7:49 AM  توسط paranoia  | 

جالب نیست..؟  تا یه روز با همه باشی از یه روز به خاطر یکی نباشی...

                                              اماا دوسشش دارررررممم

                                                                  کی دست از این بازی ها بر میدارند؟

 

             ''''  all for one ,one for all ''''

                                                    

                                        

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/20ساعت 5:38 PM  توسط paranoia  | 

نه من خوب بودم ...     نه اون .. که میشیم ما

میشه گفت:    متوسط .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/16ساعت 8:52 PM  توسط paranoia  | 

تا حالا این قد جدی با هیچ کس به جز همون همیشگی در موردش صحبت نکرده بودم

خودم هیجان زده شده بودم .

البته همچنان مجهول نگهش داشتم اما تا حد زیادی در موردش حرف زدم در واقع به نسبت خودم

اینقدر حرف زدم که اخرش گفتم دقت کردیی ..    که من تا حالا اصلا این همه در مورده خودم حرف نزده بودم 

ولی خوبیش به اینه که از گفته شده ها راضیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/13ساعت 5:43 PM  توسط paranoia  |