تبليغاتX
Anything But Ordinary

کاش چند روزی بریم هوا خوری ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/20ساعت 4:19 PM  توسط GolPar  | 

توی قاب خیس این پنجره ها
عکسی از جمعه غمگین می بینم
چه سیاهه تنش رخت عزا
تو چشاش ابرای سنگین می بینم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 10:39 PM  توسط GolPar  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17ساعت 11:5 AM  توسط GolPar  | 

به خودم می گم خوبه که خیلی دیر نشده واسه فهمیدن این چیزها ...

ولی کاش می دونستی اون دو کلمه حرف و این همه نتیجه گیری چقدر سنگین بود ...

لااقل تو باید می فهمیدی ..

پارازیت:توقع؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت 10:39 AM  توسط GolPar  | 

آدم وقتی تحت تاثیر شدید رازی قرار می گیره جرئت نافرمونی نداره...

دوسنت اگزوپری-شازده کوچولو

حاشیه:نوشتم .. پرید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/12ساعت 11:19 AM  توسط GolPar  | 

از آسمون کبود ٬ می بارید چیکه های بارون ٬ آروم آروم

شعله کوچک سیگاری روشن 

 زمزمه ملایم شعری قدیمی و  پر خاطره 

 کوچه تنگ و خلوت ...

 

اون ور روزای تاریک پشت نیم شبای روشن برای باور بودن جایی شاید باشه شاید  ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 11:54 PM  توسط GolPar  | 

                                                    یک قدم پیش می ذارم ٬ و دو سه قدم پس 

                                           زندگی باید همین ها باشد ٬حکایت اشک دخترکی ٬

                                                  آغوشی که تو را محکم در بر می گیرد

                               زمین خوردن و باز دویدن٬ درس نگرفتن و تکرار ٬ رفتن زیر همه ی این آوار

                                         تلنگری که یادت بیاورد همه آن چه زیر پا گذاشته ای ...

                                                 که بودی ٬ که هستی ٬ که باید باشی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 0:47 AM  توسط GolPar  | 

یعنی در و دیوار این ۴ دیواری خلوت ما این همه غریبه شده که نمیشه دو سه خط یادگاری گذاشت و درد و دل کرد؟

آخه دل من ٬ دل ساده من ٬  دل دیوونه من ٬ میشه کم بیاره واسه این همه سطر نا نوشته؟

این بارون رو دوست دارم ٬ بوی پائیز می ده ...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت 7:30 PM  توسط GolPar  | 

دنده ی لام و جیم ...

صدای کشیده شدن گچ ٬ پرتاب سنگ و لی لی بر سیمان های خشک و یخ ٬ برگرد ٬من دیدم ٬ خطا رفتی برگرد.

پاهاکه لب مرز بودن ... نزدیک پرتاب شدن

دست های از هم باز ٬ حفظ تعادل ٬ نشنیده گرفتن ٬ خم شدن برای برداشت سنگ و باز گشت ... و پرتاب بعدی خانه دوم ...

پیدا شدن حدی ،و ساختن مرزی .. رد کردن هر کدام جرمیست ، من پا روی خط گذاشتم ، توچی؟که ندیده گرفتی خط رو ...

جر زدن قانون کودکیست، بگذار این بار من جر بزنم ٬ لااقل جر زدن بهتر از جا زدنه .. نیست؟شجاعت نیاز داره...میگی: مرز بین شجاعت و حماقت رو دیدی؟میگم: تو که این همه مرز رو ندیده رد کردی لااقل این رو نگو ...

حاشیه:امروز یاد کودکی افتادم که برای حفظ بقا نجنگید و کشتنش ...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/02ساعت 2:41 PM  توسط GolPar  | 

رژ گونه می زنم ٬ ولی انگار ازوقتی دنیا وارونه شده رنگ رژ گونه ها رفته ٬ رنگ پریده با دست های یخ کرده به زنگ تلفن گوش می دم٬با من هم کار دارد ٬ از وقتی دنیا با یک تلفن که من جواب دادم وارونه شده می ترسم  جوابش رو بدهم ٬ به خیر گذشت دارد دلداریم می دهد ٬ می شنوم و نمی شنوم.گوشواره هام توی مشت جلوی آینه دارم بلند بلند با خودم و او حرف می زنم می خواد بره می گم نره ولی خودم می رم ٬ شکلاتی بر می دارم چرخی می زنم ٬ به دنبال چیزی که نمی دانم چیست ٬ سلام می کنم ٬ می بوستم ٬ میگه خیلی خوب نشد؟!!می خندد ٬ صدای خنده اش زنگ می زند توی گوشم ٬ ادا در میاورم مسخره بازی می کنم ٬ هایپر شدم٬ از وقتی دنیا وارونه شده.با یک حرکت silent می شوم ٬ شاید غریبیم می کند ٬ لبخند می زنم و تا دقیقه ای بعد دارم فکر می کنم خوب بود؟خوب بودم؟خوب بودی؟ربع ساعتی دیر کرده ام ٬ از وقتی دنیا وارونه شده ربع ساعت می تواند قرن ها باشد و می تونه سیم ثانیه کمتر طول بکشه.پرسیدی خوبم؟نگاه کردم به چشم هایی که لحظه ای قبل اشکی بود خندیدم که خوبم .خنده ای که دیرزمانی منو یاد خودم می انداخت .گفتی آپ کنم.نگفتی دستور دادی.دال سین ت واو ر ... می دونستی دستور رو با صاد نمی نویسن؟می دونستم می دونی!راستی دیروز کی بود؟روز وارونه شدن دنیا؟..

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 2:59 PM  توسط GolPar  | 

سال ها گذشته ولی بعضی از زخم ها انگار کهنگی ندارند

ممکنست عادت شوند ولی درد دارند هنوز هم اگر شروع کنی به انکار بحثی می شود آن سرش ناپیدا ...

سینه سپر کردن هم تجربه ثابت کرده فایده ای ندارد ٬ قصه لج و لجبازیست ٬ تو کوچکی ٬ کودک ٬ حقیر ٬بدون سلاح و در مقابل یک گردان آماده به حمله ٬ خروار ها استدلال و دلیل دورت را می گیرند و می شوی بی سرپناه ..

این تکرار تاریخ عذاب آور است ٬ این که با این حساب گوشه گوشه استدلال ها رنگ منطق می گیرد ٬ بزرگ شدی خودت نفهمیده ای ٬ دلایل از روشنی صبح واضح ترند.. پس دیگر چه فرقی با دیگری داری؟

 ولی ولی یک جای کار می لنگد ...

آجری کج گذاشته شده؟حرفی اشتباه زده شده؟

دوباره دونه دونه های پازل رو بچین کنار هم ٬ خط به خط بیا بالا بغض های کودکیتو فرو خور ٬ سینه رو جلو بده و آروم آروم همراهیشون کن...بزرگتر های بی عقل شدن عاقل های حکیم که حق انگار از روز ازل با اونا بود ٬ آره نذار تکرار شه این تاریخ لعنتی ...

این بار دیگه دفاعی نداری ٬ دلیلی نداره آخه ...بدون برهان هم که نمی شود ٬ آره نذار ... درستش همینه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/11ساعت 1:26 AM  توسط GolPar  | 

از یه طرف عصبانیم چون توقع داشتم ور مهربون دلم وقتی که طرف بدجنس دلم شمشیر می کشید رامش کنه بعد خب یه لحظه غافل شده بود و کشت و کشتاری شده بود بیا و ببین.. ور مهربون احمق هم نشست زمین و طبق معمول جای هر کار مفیدی زار زار زد زیر گریه و ور بدجنس که عاشق ور مهربونه موند چیکار کنه کارو زندگیشو کنار می ذاره که اون آروم بگیره..

 کار هر روزه ... دیوونگی...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/12ساعت 0:53 AM  توسط GolPar  | 

سنگ ها ٬ باغچه ٬ پاشنه کفشا ٬  نور چراغا ٬ صندلی زیر سایه درخت

هیاهوی بیرون و ایده ها و سوژه ها ..

خندیدن و جدی بودن و لنز و فلاش کور کننده ..

فرق این عکس رو می دونی؟تو خندیدی...

و من ثبت کردم!

دویدن گیر کردن شاخه درختا توی موها

کارهای خیرخواهانه کردن!

حاشیه:این فانتا درش باز نمی شه باشه مال تو٬ قوی.

حاشیه ۲:بلد نیستم. : یادت می دم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/08ساعت 11:23 PM  توسط GolPar  | 

باز می نویسم li خودش می آید livealive.blogfa.com ...

یاد اتاق سبز میفتم و پیشنهاد هایش:بولرو.یعنی چی؟یعنی از این کت کوتاه ها...پارانویا...یعنی چی؟یعنی هذیون گویی و.. live alive..چرا  live alive؟نمی دونم...تکیه کلاممه...اوکی.اسم؟من .. گل پر ٬تو ..پارانویا.چه رنگی باشه؟سیاه و..آبی.چه آبی یی؟آبی کفش های من.

خیلی چیز ها فرق کرده عروسک٬بهتر یا بد تر بودنش رو می شه گذاشت به پای زمان و سرنوشت و صد البته خدا!-قرار نیست همه چی همیشه یک نواخت بمونه ٬می دونم- 

نمی دونم چرا زدم زیر حرفم که نمی نویسم.و این چند خط چه لزومی داشت برای نوشتن..نپرسید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/26ساعت 9:55 PM  توسط GolPar  | 

LIES

دیدی جدال منطق و احساس رو؟

احساس مثل یه زن عمل می کنه ٬ با گریه و تمنا و دلبری حقی که ندارد  رو می خواد ٬

منطق هم مثل یک مرد به ظاهر محکم رفتار می کنه که اغلب هم جا می زنه٬ و کنار می  کشه تا اون باطن چموش احساس برای خودش بتازه ...

گاهی هم که منطق خیلی بخواد زور بگه احساس می تونه جوری اونو بشکنه که اشکش درآد٬درست مثل دیدن اشک یه مرد قوی.-پس تسلیم شدنش هم زیاد جالب نیست-

اما وقتی برگ برنده دست منطقه ٬  آدم تکیده و افسرده می شه دنیا تار می شه و بغض  و اشک ... حالا یکی یکم لجباز باشه مدت ها طول می کشه برای منطق ٬ تربیت احساس٬ ثابت کردن حق.

دیدی حس پیروزی رو٬ چشیدی شیرینیش رو؟وقتی احساس می کنی قوی یی ... وقتی منطقت پشت احساست واستاده ٬ وقتی باهم دوستن وقتی هوای هم رو دارن..

حاشیه:صرف فعل قوی بودن

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/19ساعت 11:30 PM  توسط GolPar  | 

اولین بار که بهم پیشنهاد ساخت وب گروهی داده شد سال ۸۲ بود یا ۸۳ ٬ من هم قبول کردم و به دوماه نکشید انصراف دادم٬بعد از اون هم جاهای مختلف نوشتم ولی هربار تنها و پیشنهاد های مختلفی هم بود ٬ که یا نشد یا نخواستم.

پاییز سال ۸۵ بود که تصمیم گرفتم جایی بنویسم که یک نفر دیگر هم همراهیم کنه٬سه چهار نفر مد نظرم بودن که توی شک بودم به کدوم پیشنهاد بدم و آیا استقبال بشه و نشه ٬ و یک نفر هم بود که زیاد دوست داشتم ببینم چه جوری می نویسه ولی ته دلم مطمئن بودم نه من پیشنهاد می دم نه اون قبول می کنه.

ولی یه روز موقعیتی پیش اومد و من ریسک کردم ٬گفتم خب اگر نشد می رم سراغ آدم های قبلی ٬ و رفتم و ازش خواستم و اون قرار شد فکر کنه . جالب ترین اتفاق اون روزها افتاد ٬ که پیشنهاد من رو رد نکرد ...

اسم تیتر آهنگ ظاهر همه با او بود ٬ خداحافظی هم به پارانویا واگذار می کنم.

یادمه تو اولین پست نوشتم  همیشه کارهای سخت رو به من می سپرد ٬ یه شوخی بود!

پارانویا و من ٬ جدا جدا تصمیم گرفتیم کم کمک بریم ...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/19ساعت 9:31 PM  توسط GolPar  | 

ازبی اعتمادی اش شاکی میشی...

از اعتمادش متحیر...

از وجدانت که الارم می دهد کف می کنی...

از عطرش خندان

از دستی که توی دستت بی هوا له می شود شرمنده می شوی ...

از دلی که می شکند دلخور می شوی و و  و ...

ای درد و درمان ای سخت و آسان آغاز و پایان ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/13ساعت 1:20 AM  توسط GolPar  | 

صدای قدم های من٬واضح تر از همهمه توی سالن

می پیچه٬آدم هایی که اول در سکوت چشم ازم بر نمی دارن

 دو قدم آن طرف تر صدایشان بالا می رود٬آدم های

سیاه پوشی که ظاهرا فرقی باهم نداریم عین مریخی ها

به تازه وارد بخت برگشته زل زده اند و با نظراتشان تیر

بارانش می کنند تا حصاری رو که دور خودش پیچیده

محکم و محکم تر کنه ...

نمی دانم چرا این دلهره که از هفت سالگی به جان آدم

می اندازند هیچ وقت از بین نمی رود ...

"منو ترس؟!"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/06ساعت 10:39 PM  توسط GolPar  | 

دلمان تابستان های قدیم رو می خواهد٬

بستنی و مسافرت.

پارازیت:یه بار دیگه بشمر٬فقط هفت روزه ؟

چی؟

هفته.

پارازیت۲:خودم می دونم این آپ نه به این قالب می آید نه به وضع الان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/02ساعت 4:25 PM  توسط GolPar  | 

 آدرسی رو گم کردم٬ آدرس دل کسی رو ٬تو می دونی کجاست٬ مطمئنم فرقی برات نمی کنه راه رو نشونم بدی ٬ اما ۲۰ سوالی طرح کردن رو بیشتر دوست داری ٬ تا من برسم به جواب که از سوال صدم هم رد شده و معلوم نیست تا اون وقت چقدر زمین بخورم و باز بلند شم و ادامه بدم ٬ شاید باکسی سر نرسیدن من به مقصد شرط بستی ٬ آره؟داشتیم؟

به هر حال وقتی دلتنگی ٬ مجالی برای وایستادن و نفس تازه کردن نیست  ... این رو بهتر از من می دونی.

داری ثابت می کنی قید بعضی چیز هارو باید زد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/20ساعت 8:17 PM  توسط GolPar  | 

از زبان او:

آپ کن دخترم!برا مغزت هم خوبه ٬ ازش استفاده می شه .سلول های خاکستری بیچاره ها خسته شدن !

راستی یه چیز دیگه یادت که هست من کامنت نمی تونم بدم!!

از زبان من:

هیچ حسش نیست!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/16ساعت 0:13 AM  توسط GolPar  | 

نگاه کن ٬ این بالا ٬ آره ٬ نه!!

این طرف ٬ آها آها بالاتر ٬اوکی.

لبخند ٬ همه بگین سیب...

چند درصد یه لبخند می تونه دروغ باشه؟

پ.ن:Everybody's Fool گوش می ده

And somehow you've got everybody fooled       
            Without the mask                   
Where will you hide?                          
Can't find yourself,                                        
Lost in your lies                 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/11ساعت 12:27 PM  توسط GolPar  | 

می گفت شنبه روز بدیه ٬ دوشنبه همینجور

نه خبری از شادی یک شنبه س ٬ نه امید سه شنبه

نه آرزو های چهارشنبه و نه انتظار پنج شنبه ٬
شنبه همون غروب دلتنگ جمعه س ٬ دوشنبه همون تنهایی شنبه

اولین نقاشی آبرنگ یه روز دوشنبه تموم شد ٬ توی اردیبهشت زیبا و عزیز...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/03ساعت 11:22 AM  توسط GolPar  | 

به اون روزایی فکر کن که آفتاب بعد از بارون روی شبنم گل ها میفته و روح آدم شاد میشه!!

و یادش می ره چه همه ثانیه شماری کرده واسه رسیدن به این لحظه ٬چون آدم عادت پذیره!

۲۲ دقیقه بعد از یک نیمه شب بهاری٬مجالی میان نگرانی ها و گرفتاری ها فرصتی برای نوشتن از آرزوهای بس شیرین!

توراچشم در راهم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/29ساعت 1:24 AM  توسط GolPar  | 

 

 

 

 

 

زمان در خواب و دريا قصه پرداز،

خيالم در بلندي هاي پرواز،

ز تلخي هاي پايان، مي رسيدم

به شيرين شگفتي هاي آغاز ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/26ساعت 0:2 AM  توسط GolPar  | 

هوم؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/05ساعت 2:34 PM  توسط GolPar  | 

یا مقلب القلوب و الابصار ...

 

توی اولین دقایق سال ۱۳۸۶ ٬ آرزوی تندرستی ٬ سالی خوب و مفید و پراز آرامش براتون داریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/01ساعت 3:57 AM  توسط GolPar  | 

زیر این گنبد نیلی ، زیر این چرخ کبود
توی یک صحرای دور، یه برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق، کبوتری تا برج کهنه پر گشود
برج تنها سرپناه خستگی شد
مهربونیش مرهم شکستگی شد
اما این حادثه ی برج و کبوتر
قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد
اول قصه مونو تو می دونی تو می دونستی
من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

باد و بارون که تموم شد، اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاقو ته چشم برج ندید
عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود
بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید
ای پرنده من، ای مسافر من
من همون پوسیده ی تنها نشینم
هجرت تو هر چه بود معراج تو بود
اما من اسیر مرداب زمینم
راز پرواز و فقط تو می دونی تو می دونستی
نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی
آخر قصه مونو تو می دونی تو می دونستی
من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/25ساعت 4:35 PM  توسط GolPar  | 

طراحی را نیمه کاره ول می کنم ٬ خطوط در پی دانستن آخر داستانند.

قبل از آمدن هیزم شکن ٬ تنهائی کمر تک درخت را می شکند.

آسفالت لگد خورده دلتنگ نوازش های جاروست.

دل آشپزخانه ضعف می رود ...

زمستان در آرزوی دیدار بهاران می سوزد...

دل پنجره هاست که از شنیدن قدم های هواپیما می لرزد ٬ آنها عاشق شده اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/14ساعت 5:58 PM  توسط GolPar  | 

مغزم هنگ کرده ...

ارور می ده ...

ریست می کنه بعد می گه

مشترک گرامي

دسترسي به اين مغز امکان پذير نميباشد

بعد یهو می بینم فیلتر شده!

فیلتر شکن واسه مغز ویروسی و هنگ شده من ٬

سراغ دارین؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/07ساعت 4:42 PM  توسط GolPar  | 

می خندد.

تصویر توی آینه ها

به دل خوش من ٬

به دل خوشی های کوچک من

می خندد.

شاید به آن ها دل بسته است.

زندگی بشود لیست یاهو

بشود فیل تر شکن

بشود لی لی روی سنگ های مرمر

بشود بستنی

خنده دارد ٬ ندارد؟

بنگر

به وسعت رویاهایم

و  پاکی امید هایم ..

و حماقت هایم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/23ساعت 10:52 PM  توسط GolPar  | 

فوتوبلاگ گل پر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/19ساعت 12:17 PM  توسط GolPar  | 

اگر قرار بود تغییر ماهیت بدم ـ گفتم اگر!ـ نه بگذارید یه جور دیگه شروع کنم . اگر قرار بود در بدن دیگری دوباره متولد شم٬مرد می شدم اون هم یه مرد عرب!شما چی؟

حالا چرا عرب؟         

به نظرم اون ها خیلی باهوشن! چند تا زن و کنیز دارن و کسی نمی گه شلوار شما چی شد دو تا شد؟

اونا اسم مورد علاقه شون رو روی فرزندشون می ذارن و فردایش صاحب آن اسم می شوند ٬ یعنی فرضا اسم پسرش محمد که شد خودش می شود ابو محمد.

آن ها از اتحاد عجیبی برخوردارند٬آن دشداشه پوشان سیاه رو می گم ٬ به جای پوشیدن این کت های گران توی گرما و سرما ٬لباس نخی راحتی دارند توی آن گرما که زمستان و تابستان ندارد خیلی خوش می گذرد.

ولی خب گفتم اگر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/12ساعت 3:33 PM  توسط GolPar  | 

باز از راه محرم غم رسید
بر زمین و آسمان ماتم رسید

پارازیت : خط اول برای دیدن متن شعر ٬ خط دوم برای شنیدن.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/06ساعت 11:7 AM  توسط GolPar  | 

سرمون خیلی شلوغه.

آپ می کنم که نوشته قبلی کمی پایین تراز دید من بره.

به خدا اگه موضوع جذابتری جز مرگ الان توی ذهنم برسه می نویسمش.

فرصت بدین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/28ساعت 2:45 PM  توسط GolPar  | 

نسکافه ای درست می کنم و چرخی دور خودم می زنم تاخنک شود دو ورق ازکتابی که ده ها بار ورق خورده می خونم و بعد بی حوصله کامپیوتررو روشن می کنم بهش که می رسم به یک حالت هنگی ٬یک ندانم کاری می رسم.قهوه مو فوت می کنم وبمونو باز می کنم ٬ نه انگاری آپ نشده چند خط هول هولی می نویسم بلاگفا پاکش می کنه می شه نوشته برباد...

پارانویا چند عکس می دهد.خودم پیشنهاد دادم این بار عکس ازاوباشد و نوشته ی من.عکس هارا نگاه می کنم زیبان.برعکس ذهن خسته من از تکرار و تکرار روزمره گی ها ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/20ساعت 0:13 AM  توسط GolPar  | 

یه نوع خستگی با رضایت کامل ٬

یه نوع خستگی از یه کار تموم شده ٬

یه نوع خستگی مخلوط با آرامش ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/14ساعت 12:9 PM  توسط GolPar  | 

بازی رو با خیلی تاخیر ادامه می دم:
در خیلی موارد ریسک پذیر نیستم.

بلند پروازم.

بد قولم.

می تونم طنز نویس باشم ـ اما نیستم!ـ

دوستان نزدیکم فکر می کنن از من خشن تر وجود نداره ـ بیخود!ـ

دوست دارم به ماه سفر کنم.

۵ تای بعدی رو نمی دونم از کدوم گروه دوستام انتخاب کنم.همش فکر می کنم هنوز جا نیفتادیم هرجا هم که رفتم بچه ها اعترافاتشون رو گفته بودن اگه شمای که وبلاگ داری دعوت نشدی بگو دعوتت کنم. اگر هم وبلاگیم قبول می کرد خیلی دوست داشتم بنویسه آخه به نظرم آدم مرموزیه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/05ساعت 1:2 PM  توسط GolPar  | 

بغض که سرمارا از بین نمی برد٬ها؟

لرز دارم ٬ از در بیرون می رم ٬ صدایش از پشت سرم می آید. می داند دلخورم از دستش ... می داند خیلی دوستش دارم.اما نمی داند که من چرا دلخورم.بگذار نداند ...

می پرسه: کجا می ری؟دیر شده دیگر رفته ام.

با عجله سر می خورم توی ماشین .سرما به تمام وجودم سرایت کرده دندان هایم روی هم بند نمی شوند.

کنارش می شینم.شیشه را پایین کشیده و ننشسته دارد برایم حرف می زند و پوست تخمه هایش را بیرون می ریزد .

نمی گذارم ادامه بده: من سردمه ٬ شیشه رو بالا بکش.

تی شرت خودش ٬ بلوز یعقه اسکی من و ژاکت و نوک دماغم که یخ زده از سرما چشمم که اشک زده از غصه ... شیشه را بالا می کشد و بعد دوباره بازش می کند که باقی پوست هارو بیرون بریزه .سرم رو تکیه می دم به پشتی صندلی. نه می شنوم چی می گه نه می فهمم که یادش رفته دوباره شیشه را بالا بکشه ... فقط می فهمم مقصد هر جا که هست خانه نیست ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/26ساعت 10:8 AM  توسط GolPar  | 

برنامه امروز گز کردن خیابون ها بود زیر بارون٬ یک وقتی هم کنار ایستگاه اتوبوس زل زده بودم به سربازی که ساندویچ می خورد و شنیدن نوای دل نواز قار و قور ...

با بوت های گلی و کلی خرید و دم و دستگاه برسی خانه بعد بنگری به قیافه خوشگلت با آن موهای دهشتناک خیس و وز کرده رو به هوا و یادت بیاید که ناهار هم باتوست.

مهم نیست چه اتفاقی افتاده باشد خوب باشد یا بد ٬ لذت زیر باران رفتن و خرید که زیاد است منتها بعضی از روز ها روز غُر است!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/21ساعت 10:35 PM  توسط GolPar  | 

بعضی چیز ها ٬ مثل خوردن داروی تیروئید ٬ مثل ساعت کلاس ریاضی خودتو بکشی تو مغزت نمی رن .

بعضی چیزها م بعد از سال ها انگار که هک شدن توی خاطرات تو عمرا فراموش نمی شن.

مثل دست های خنک او که چشمانم رو گرفت و بیست سوالی طرح می کرد که کیه . مثل من ٬که از بدو ورودش از عطر سیبش می فهمیدم کیه و تا وقتی که خودش نمی گفت به روی خودم نمی آوردم.

مثل تو مثل نگاهت با چشم های قهوه ای و روشنت ...

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/17ساعت 9:26 PM  توسط GolPar  | 

نمی دونم امسال چه سرّی داره که بی صبرانه منتظر زمستونم ٬ و گل های یخ .

قولشان را به کسی دادم ...

 

پارازیت:اینجارا برای دلمان ساختیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/15ساعت 1:21 PM  توسط GolPar  | 

همیشه کارهای سخت را به من می سپرد ٬ می بینید؟!

شروع کردن هر کاری خیلی جذاب و هیجان انگیزه ٬ وبلاگ ساختن ٬ صاحب اون بودن هم قطعا جالبه ٬ ولی مثل یه تعهد می مونه که باید پاش بایستیم.که خب ٬انگاری من باید شروع کنم.

ما دوتاییم.گل پر و پارانویا ٬ و امیدواریم اینجا پا بگیره .

برای شروع نطق بدی نبود نه؟دوستان خوبی برای هم میشیم٬روی ما حساب کنین!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/06ساعت 1:54 PM  توسط GolPar  |