تبليغاتX
Anything But Ordinary -
اومد گوشی رو از رو گوشم بر داشت 

گفت : جون من بیا  مث  بچه گی ها  کمکم کن

نه حوصله داشتم, نه منظورش رو فهمیدم .؟

دنبالش رفتم  یهو خم شد,  دست هاش رو گذاشت زمین پاش رو اورد بالا گفت کمک کن...

خندم  گرفت . دلتنگ شدم . دروونم اشک ریخت.

دیگه این زمان نبودم,  کمک کردم, تونست.   کمک کرد , میدونستم میتونم ....

تو اوج بچه بودن,,وارونه, رویه دست هام,

پا هام رو ارووم اوردم پایین ,

همین جا بودم, دوباره گوشی رو گوشم بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/06ساعت 10:5 PM  توسط paranoia  |