تبليغاتX
Anything But Ordinary -
روی دیوارهای باریک پشت بام

قدم زنان,  تلو تلو خوران

در تمامی کانال های وجودم فریاد غم را

سر کوفت کردم.

و باز یاد اور آن شدم......

به خود نهیب زدم.

او را به دار بیاویز .....

خود پرواز کن.

باز دوباره از نو ..

همراه با ذره ذره خاکستر سیگارهایم..

سوختن دیگر بس است.

او تو را نمی میراند.

باید بود.

پس بودنت را فریاد کن.

پاهام لغزید  نگاهم سر خورد به ارتفاع پایین....

انگشت کوچیکه ی پاش شیکست , باز دوباره بلند شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت 0:31 AM  توسط paranoia  |