آفتاب خودشو به زور از لایه ابرها کشید بیرون.
رو کم کنی هم که شده نمیشد ابری موند..!!!!
از اطاق دم کرده ی پر از خوراکیهای جور وا جوور ,
اومدم بیرون.
زیپ چکمه رو کشیدم بالا .
شروع کردم دور استخر رو دویدن,
تیر اندازی, تیر و کمان, دراز نشست ......
بعد با هم بی خبر از باغ زدیم بیرون تو کوچه پس کوچه های خاکی .!
پیاده روی . سیگار هایی که باد حسودیش میشد پک بزنیم, همشو یه جا خاکستر میکرد.
گفتم همه ازدواح کردین لووس شدین بیحال شدین !
گفت تو ازدواج نکردی اما هم لووووس شدی هم بیحال.

3 تایی تو ماشین بودیم حرف خاصی زده نمیشد.
چه ساده و بیخیال عاشق هم هستن!!!