زندگي شايد آن لحظة مسدودیست
كه نگاه من در نيني چشمان تو خود را ويران ميسازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت.

فک میکردم من رو یادش رفته .
وقتی از تکرار خاطرات لبخند میزنم
بغض گیجی دورم رو میگیره یک بغل از تکرار های واژگوون
سکوت کن آن بیهوده زیستن را کاشتن یک نگاه در عمق دستها
پرواز یک صدا در اعماق چاه هاا.
من
پري كوچك غمگيني را
ميشناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مينوازد، آرام، آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه ميميرد
و سحرگاه از يك بوسه بدنيا خواهد آمد.