تبليغاتX
Anything But Ordinary -
یادته جاده چه قدر دراز بوود,  همیشه دلت میخواس به درازای جاده برسی

 تا بتونی جاده رو مال خودت کنی توش دراز بکشی بغلت کنه,  شبها براش گریه کنی .
جاده هنوز خیلیی درازه چین زیاد افتاده روی خطوط صورتش
 تو اما دیگه قد نکشیدی برای جاده هنوز خیلی کوچیکی, هر چه قدر قد دلت رو براش سانت میزنی...
   تا که شاید بغلت کنه...
    روبانهایی که به شاخه ی درخت ها گره میزدی تا خودت رو ثبت کنی..  خورشید رنگشون رو برده

آفتاب هم شاید دیگه مرده .   بچه بودی ستاره ها رو دونه دونه بر میداشتی مرتب میچیندی توی تخت خوابت  تا شاید  آروم بگیرین تو و  دلت . یه شب آسمون هم دلش گرف ستاره هاش رو از تو دریغ کرد.

تو موندی و دل خوودت یادته دیگه شب خوابت نبرد تا صبح مینشستی برا دلت قصه میگفتی ..........

آآخخ دلم یه قصه خواس, قصه ها رو بسپار به من,  دلت که دیگه نق نمیزنه  دیگه بههونه ها رو بده من,    شاید خوابم ببره.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/17ساعت 11:18 PM  توسط paranoia  |