سال ها گذشته ولی بعضی از زخم ها انگار کهنگی ندارند

ممکنست عادت شوند ولی درد دارند هنوز هم اگر شروع کنی به انکار بحثی می شود آن سرش ناپیدا ...

سینه سپر کردن هم تجربه ثابت کرده فایده ای ندارد ٬ قصه لج و لجبازیست ٬ تو کوچکی ٬ کودک ٬ حقیر ٬بدون سلاح و در مقابل یک گردان آماده به حمله ٬ خروار ها استدلال و دلیل دورت را می گیرند و می شوی بی سرپناه ..

این تکرار تاریخ عذاب آور است ٬ این که با این حساب گوشه گوشه استدلال ها رنگ منطق می گیرد ٬ بزرگ شدی خودت نفهمیده ای ٬ دلایل از روشنی صبح واضح ترند.. پس دیگر چه فرقی با دیگری داری؟

 ولی ولی یک جای کار می لنگد ...

آجری کج گذاشته شده؟حرفی اشتباه زده شده؟

دوباره دونه دونه های پازل رو بچین کنار هم ٬ خط به خط بیا بالا بغض های کودکیتو فرو خور ٬ سینه رو جلو بده و آروم آروم همراهیشون کن...بزرگتر های بی عقل شدن عاقل های حکیم که حق انگار از روز ازل با اونا بود ٬ آره نذار تکرار شه این تاریخ لعنتی ...

این بار دیگه دفاعی نداری ٬ دلیلی نداره آخه ...بدون برهان هم که نمی شود ٬ آره نذار ... درستش همینه

پنجره رو باز میکنی یخ میکنی,    پشت بوم رو گز میکنی یخ میکنی,   چمن ها رو لمس میکنی یخ میکنی,     عکس هایی ثبت میشود یخ میکنند' حرفهایی گفته میشود بغض میکنیم,   خاطراتی یاد آور میشود فرار میکنیم,    بهانه پشت بهانه ردیف میشود حل میکنی'   یخ میزنی' بغض میخوری'  چشم باز میکنی هنوز هم پشت پرده های تالار  ابهام قدم میزنی .   چشم هایت رنگ سیاست باخته اند 

 لبهایت  دست از پا دراز تر کرده اند دیگر فرو بسته اند   مغزت جملگی واژه گان را آغوش گرفت و پرواز داد

و اما تو که دیگر نا نداری بایستی   مگر چه شده اینجا بود قرار گاهمان ؟  تو مگر  ندای  پایداری سر ندادی  تو مگر  قوت  ایمان حمل نکردی تو ... آآهه تو چه کردی  ؟     

 

باغبان از پی من سخت دوید "سیب" را دست تو دید.