
کاش چند روزی بریم هوا خوری ...
ولی کاش می دونستی اون دو کلمه حرف و این همه نتیجه گیری چقدر سنگین بود ...
لااقل تو باید می فهمیدی ..
پارازیت:توقع؟
دوسنت اگزوپری-شازده کوچولو

حاشیه:نوشتم .. پرید
از آسمون کبود ٬ می بارید چیکه های بارون ٬ آروم آروم
شعله کوچک سیگاری روشن
زمزمه ملایم شعری قدیمی و پر خاطره
کوچه تنگ و خلوت ...
اون ور روزای تاریک پشت نیم شبای روشن برای باور بودن جایی شاید باشه شاید ...

یک قدم پیش می ذارم ٬ و دو سه قدم پس
زندگی باید همین ها باشد ٬حکایت اشک دخترکی ٬
آغوشی که تو را محکم در بر می گیرد
زمین خوردن و باز دویدن٬ درس نگرفتن و تکرار ٬ رفتن زیر همه ی این آوار
تلنگری که یادت بیاورد همه آن چه زیر پا گذاشته ای ...
که بودی ٬ که هستی ٬ که باید باشی
آخه دل من ٬ دل ساده من ٬ دل دیوونه من ٬ میشه کم بیاره واسه این همه سطر نا نوشته؟
این بارون رو دوست دارم ٬ بوی پائیز می ده ...
صدای کشیده شدن گچ ٬ پرتاب سنگ و لی لی بر سیمان های خشک و یخ ٬ برگرد ٬من دیدم ٬ خطا رفتی برگرد.
پاهاکه لب مرز بودن ... نزدیک پرتاب شدن
دست های از هم باز ٬ حفظ تعادل ٬ نشنیده گرفتن ٬ خم شدن برای برداشت سنگ و باز گشت ... و پرتاب بعدی خانه دوم ...
پیدا شدن حدی ،و ساختن مرزی .. رد کردن هر کدام جرمیست ، من پا روی خط گذاشتم ، توچی؟که ندیده گرفتی خط رو ...
جر زدن قانون کودکیست، بگذار این بار من جر بزنم ٬ لااقل جر زدن بهتر از جا زدنه .. نیست؟شجاعت نیاز داره...میگی: مرز بین شجاعت و حماقت رو دیدی؟میگم: تو که این همه مرز رو ندیده رد کردی لااقل این رو نگو ...
حاشیه:امروز یاد کودکی افتادم که برای حفظ بقا نجنگید و کشتنش ...

ممکنست عادت شوند ولی درد دارند هنوز هم اگر شروع کنی به انکار بحثی می شود آن سرش ناپیدا ...
سینه سپر کردن هم تجربه ثابت کرده فایده ای ندارد ٬ قصه لج و لجبازیست ٬ تو کوچکی ٬ کودک ٬ حقیر ٬بدون سلاح و در مقابل یک گردان آماده به حمله ٬ خروار ها استدلال و دلیل دورت را می گیرند و می شوی بی سرپناه ..
این تکرار تاریخ عذاب آور است ٬ این که با این حساب گوشه گوشه استدلال ها رنگ منطق می گیرد ٬ بزرگ شدی خودت نفهمیده ای ٬ دلایل از روشنی صبح واضح ترند.. پس دیگر چه فرقی با دیگری داری؟
ولی ولی یک جای کار می لنگد ...
آجری کج گذاشته شده؟حرفی اشتباه زده شده؟
دوباره دونه دونه های پازل رو بچین کنار هم ٬ خط به خط بیا بالا بغض های کودکیتو فرو خور ٬ سینه رو جلو بده و آروم آروم همراهیشون کن...بزرگتر های بی عقل شدن عاقل های حکیم که حق انگار از روز ازل با اونا بود ٬ آره نذار تکرار شه این تاریخ لعنتی ...
این بار دیگه دفاعی نداری ٬ دلیلی نداره آخه ...بدون برهان هم که نمی شود ٬ آره نذار ... درستش همینه
کار هر روزه ... دیوونگی...
سنگ ها ٬ باغچه ٬ پاشنه کفشا ٬ نور چراغا ٬ صندلی زیر سایه درخت
هیاهوی بیرون و ایده ها و سوژه ها ..
خندیدن و جدی بودن و لنز و فلاش کور کننده ..
فرق این عکس رو می دونی؟تو خندیدی...
و من ثبت کردم!
دویدن گیر کردن شاخه درختا توی موها
کارهای خیرخواهانه کردن!
حاشیه:این فانتا درش باز نمی شه باشه مال تو٬ قوی.
حاشیه ۲:بلد نیستم. : یادت می دم.
یاد اتاق سبز میفتم و پیشنهاد هایش:بولرو.یعنی چی؟یعنی از این کت کوتاه ها...پارانویا...یعنی چی؟یعنی هذیون گویی و.. live alive..چرا live alive؟نمی دونم...تکیه کلاممه...اوکی.اسم؟من .. گل پر ٬تو ..پارانویا.چه رنگی باشه؟سیاه و..آبی.چه آبی یی؟آبی کفش های من.
خیلی چیز ها فرق کرده عروسک٬بهتر یا بد تر بودنش رو می شه گذاشت به پای زمان و سرنوشت و صد البته خدا!-قرار نیست همه چی همیشه یک نواخت بمونه ٬می دونم-
نمی دونم چرا زدم زیر حرفم که نمی نویسم.و این چند خط چه لزومی داشت برای نوشتن..نپرسید.
دیدی جدال منطق و احساس رو؟
احساس مثل یه زن عمل می کنه ٬ با گریه و تمنا و دلبری حقی که ندارد رو می خواد ٬
منطق هم مثل یک مرد به ظاهر محکم رفتار می کنه که اغلب هم جا می زنه٬ و کنار می کشه تا اون باطن چموش احساس برای خودش بتازه ...
گاهی هم که منطق خیلی بخواد زور بگه احساس می تونه جوری اونو بشکنه که اشکش درآد٬درست مثل دیدن اشک یه مرد قوی.-پس تسلیم شدنش هم زیاد جالب نیست-
اما وقتی برگ برنده دست منطقه ٬ آدم تکیده و افسرده می شه دنیا تار می شه و بغض و اشک ... حالا یکی یکم لجباز باشه مدت ها طول می کشه برای منطق ٬ تربیت احساس٬ ثابت کردن حق.
دیدی حس پیروزی رو٬ چشیدی شیرینیش رو؟وقتی احساس می کنی قوی یی ... وقتی منطقت پشت احساست واستاده ٬ وقتی باهم دوستن وقتی هوای هم رو دارن..
حاشیه:صرف فعل قوی بودن
اولین بار که بهم پیشنهاد ساخت وب گروهی داده شد سال ۸۲ بود یا ۸۳ ٬ من هم قبول کردم و به دوماه نکشید انصراف دادم٬بعد از اون هم جاهای مختلف نوشتم ولی هربار تنها و پیشنهاد های مختلفی هم بود ٬ که یا نشد یا نخواستم.
پاییز سال ۸۵ بود که تصمیم گرفتم جایی بنویسم که یک نفر دیگر هم همراهیم کنه٬سه چهار نفر مد نظرم بودن که توی شک بودم به کدوم پیشنهاد بدم و آیا استقبال بشه و نشه ٬ و یک نفر هم بود که زیاد دوست داشتم ببینم چه جوری می نویسه ولی ته دلم مطمئن بودم نه من پیشنهاد می دم نه اون قبول می کنه.
ولی یه روز موقعیتی پیش اومد و من ریسک کردم ٬گفتم خب اگر نشد می رم سراغ آدم های قبلی ٬ و رفتم و ازش خواستم و اون قرار شد فکر کنه . جالب ترین اتفاق اون روزها افتاد ٬ که پیشنهاد من رو رد نکرد ...
اسم تیتر آهنگ ظاهر همه با او بود ٬ خداحافظی هم به پارانویا واگذار می کنم.
یادمه تو اولین پست نوشتم همیشه کارهای سخت رو به من می سپرد ٬ یه شوخی بود!![]()
پارانویا و من ٬ جدا جدا تصمیم گرفتیم کم کمک بریم ...
از اعتمادش متحیر...
از وجدانت که الارم می دهد کف می کنی...
از عطرش خندان
از دستی که توی دستت بی هوا له می شود شرمنده می شوی ...
از دلی که می شکند دلخور می شوی و و و ...
ای درد و درمان ای سخت و آسان آغاز و پایان ...

صدای قدم های من٬واضح تر از همهمه توی سالن
می پیچه٬آدم هایی که اول در سکوت چشم ازم بر نمی دارن
دو قدم آن طرف تر صدایشان بالا می رود٬آدم های
سیاه پوشی که ظاهرا فرقی باهم نداریم عین مریخی ها
به تازه وارد بخت برگشته زل زده اند و با نظراتشان تیر
بارانش می کنند تا حصاری رو که دور خودش پیچیده
محکم و محکم تر کنه ...
نمی دانم چرا این دلهره که از هفت سالگی به جان آدم
می اندازند هیچ وقت از بین نمی رود ...
"منو ترس؟!"
بستنی و مسافرت.

پارازیت:یه بار دیگه بشمر٬فقط هفت روزه ؟
چی؟
هفته.
پارازیت۲:خودم می دونم این آپ نه به این قالب می آید نه به وضع الان.
آدرسی رو گم کردم٬ آدرس دل کسی رو ٬تو می دونی کجاست٬ مطمئنم فرقی برات نمی کنه راه رو نشونم بدی ٬ اما ۲۰ سوالی طرح کردن رو بیشتر دوست داری ٬ تا من برسم به جواب که از سوال صدم هم رد شده و معلوم نیست تا اون وقت چقدر زمین بخورم و باز بلند شم و ادامه بدم ٬ شاید باکسی سر نرسیدن من به مقصد شرط بستی ٬ آره؟داشتیم؟
به هر حال وقتی دلتنگی ٬ مجالی برای وایستادن و نفس تازه کردن نیست ... این رو بهتر از من می دونی.
داری ثابت می کنی قید بعضی چیز هارو باید زد ...